تبليغاتX
JavaScript Codes همیشه دلم برات تنگ میشه...؟

 

دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست

گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه !

اين درد مشترک من و توست

که گاهي نمي توانيم در چشمهاي يکد يگــرنگــــاه کني

گاهی وقت ها سکوت سرشار از چه ناگفته هاییست

 گاهی وقت نگاه سرشار از فریاد است

ولی فقط لبخند وباز هم لبخند و نمی دانم تا کی باید بخندم؟؟؟

دلم برای نگاهش دوباره لک زده است

وبی خیال که عمری به من کلک زده است

قمارعشق و این همه شکست تکراری

دوباره بی بی دل را حریف تک زده است

عجیب علت جیغ مرا نمی فهمند

خودش به زخم سکوت لبم نمک زده است

ولم کنید که دیگر نمی توان خفه کرد

کسی که حرف دلش را به قاصدک زده است

یکی دوبار صدا زد عبورکن ..

+ نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 20:54 توسط سامان |

کاش همان کودکي بوديم

که حرفهايش را از نگاهش مي توان خواند

اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد

و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم

سکوت پر بهتر از فرياد تو خاليست

دنيا را ببين...

بچه بوديم از آسمان باران مي آمد

 بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد!!

 بچه بوديم دل درد ها را به هزار ناله مي گفتيم

همه مي فهميدند بزرگ شده ايم

درد دل را به صد زبان به كسي مي گوييم ...

هيچ كس نمي فهمد .؟؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 20:49 توسط سامان |

 

آنگاه که سخن گفتن سخت و طاقت فرسا شده و می شود .

و آنگاه که صحبت کردنت را همه و همه باید بشنوند وگرنه به بیراهه می روند

و آنگاه که سخن گفتن تنها و تنها در سکوت بی پایان نگفتن خلاصه می شود

و آنگاه که فریادهای بر خاسته از عمق جانت را گوش شنوائی نیست

و آنگاه که کلمات در هم و برهم دوستت دارم بسختی بر زبان جاری می شود

و آنگاه که گفتن و شنیدن دوستت دارم گناهی بس بزرگ شمرده می شود

و آنگاه که نگاهت را باید از میان نگاه های دیگران که ذل زده تو را می نگرند دزدانه و با مشقت
 
 فراوان رد نموده و به تمنای دوستت دارم روانه کنی شود

و آنگاه که هزاران چشم را برای دیدن یک چشم باید در نوردید و سراسیمه و آنهم فقط لحظاتی و
 
نه بیشتر نباید به تماشا بایستی .

و آنگاه که غصه های کهنه جایی غیر از دل پردرد را نمی یابند و باید در قلب رنجور و زخم
 
خورده تا سالیان سال باقی بمانند

و آنگاه که همراهی را گناه نا بخشودنی و گمراهی نشان لیاقت می دهند

چگونه باید گفت من هستم

بگذارید باشم

و بگذارید کودکی کنم

و بگذارید زندگی کودکانه من رنگ عشق کودکانه بگیرد .

و بگذارید عروسک بازی کودکانه من به عروسی دخترکان زیبای محله پیوند بخورد

و بگذارید این عروسی کودکانه را فرجامی زیبا و خدا پسند پایان دهد

و بگذارید تارهای صوتی منجمد شده از سکوت سالیان درازم به حرکت هرچند آرامی در گفتن
 
دوستت دارم به حرکت در آید

قلبم در حال از جا کنده شدن است و نمی توانم آنچه را در لاک وجودیم می گذرد بر زبان بیاورم
 
 و آرامشی را هر چند فقط یک لحظه بر خود مستولی گردانم

روزگار عجیبی ست نازنین

+ نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 12:23 توسط سامان |

در دنیایی زندگی میکنم که عشق

 

مثل یک کلمه رکیک آزار دهنده است

سیب سرخ حوا  

 

کرم خورده است

 

 و هنوز هم حوا

 

کلمات عاشقانه ایی را که از درخت کرم خورده عشق

  

چیده است

 

استفراغ میکند

 

در دنیایی زندگی میکنم

 

که عشق یعنی

 

هم آغوشی قانونی

 

و عشق پیراهن معصومی است

 

که در زیر آن

 

غریزه جنسی

 

گلوی دختران و پسران مهجوب را فشار میدهد

 

 و عشق بهانه ایی شرعی

 

 برای بوسیدن وحشیانه لبهایی

 

است که ملتهب از تمنای بوسیده شدن

  

شب و روز به دندان گزیده میشوند

 

و عشق یعنی قانونی کردن رابطه ایی

 

که جرمش شلاق و زنجیر و سنگسار بود

 

و عشق یعنی

 

چهره نقاشی شده فساد

 

وعشق یعنی

 

اولش نگاه

 

و آخرش

 

 یک دوش سرد و غسل و تیمم قبل از اذان صبح

 

من در دنیایی زندگی میکنم که برای بوسیدن ناچیز لبهای پیر دختری

 

می بایست افسانه لیلی و مجنون را کلمه به کلمه از حفظ باشم

 

در دنیایی زندگی میکنم که دوستت دارم

 

مقدمه ایی برای به گند کشیدن بستر پاک و تمیز تنهایست

 

و عشق را نه

 

که معشوق را در پستوی خانه نهان باید کرد 

 

مبادا که صدای خواهشهای مکروهش

 

گوشهای تا به دندان تیز همسایه را تحریک کند

 

من به این دنیا

 

و عشقهای کرم خورده اش

 

میخندم

 

و بی تفاوت میگذرم از نگاههای معصومی

 

 که آتش شهوت را در اعماق چشمهای  خود پنهان کرده است

+ نوشته شده در شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 19:53 توسط سامان |

باور نمي كني كه اين روزها چقدر دلم گرفته
باور نمي كني كه خنده هايم چه بغض هايي را در خود پنهان دارد
آري ...
من ...
با دقايقم ... با زندگيم لجبازي مي كنم !
نازنينم !
غروب بار سنگين دلتنگي مرا هر شب به دوش مي كشد
سنگيني پلكهايم و نگاهي كه ديدن را از ياد برده
كوركورانه زيستن را خوب آموختم !
توان نوشتن ندارم
واژه هايم گرد و غبار گرفته
من !
باور كن كه باورت كردم ...
باور كن كه بي تو بي باور شده ام !
من !
زندگيم را تمام كردم
حالا نفس كشيدن منت سرم مي گذارد !
حس مي كنم ...
هواي اينجا سرد و سنگين است
نازنينم !
ديگر نگو خداحافظ !
     اگر مي روي بدون وداع برو ...
گله اي نيست !
 
ببين !
نقاشي عشق مي كشم و
 
گم شدن در نگاه تو كه آرامش مي دهد
نبض سكوت حرفي براي گفتن دارد !
 
 
ببين !
دستانم را ببين
چشمان ترم را ببين
ببين سكوتم چه حرفهايي را تحمل مي كند !
به خاطر تو ...
نامت را هر روز زمزمه مي كنم
مبادا يادم رود
كه روزي ... زماني ... عاشقت بودم !
آري ... عاشق
خيال نكن ديوانه شدم ...
اگر اين ديوانگي ست من عاشق اين ديوانگيم !
 
 
نازنينم !
ما محكوميم... محكوم به زندگي !
و شايد محكوم به مرگ!!!
 
 
     سکوت کردم... به اندازه همه حرفهايم
     رفته ای اینک اما
     باز برمی گردی؟
     چه تمنای محالی دارم
     خنده ام می گیرد...
+ نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 19:15 توسط سامان |